از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم رباتی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ازدریاپرسیدن عشق چیست گفت:خشکیدن
ازگل پرسیدن عشق چیست گفت:پرپرشدن
اززمین پرسیدن عشق چیست گفت:لرزیدن
ازآسمون پرسیدن عشق چیست گفت:باریدن
از انسان پرسیدن عشق چیست ناگهان ندایی ازدرونش گفت:جدایی اگرآدمی زندگی رادوست داشت در آغازتولد نمی گریست. لحظات راطی کردیم تا به خوشبختی رسیدیم اماوقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود هرچیزدنیا شنیدنش بزرگترازرسیدن به آن است وهرچیزاز آخرت دیدن ورسیدن به آن بزرگترازشنیدن آن است. جلسه محاکه عشق بودوقاضی عقل وعشق محکوم بود به تبعیدبه دورترین نقطه ی مغز یعنی فراموشی قلب تقاضای عفو عشق راداشت. آهای چشم مگر تونبودی که هرروزآرزوی شنیدن صدایش راداشتی. ای گوش مگر تو نبودی که درآرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاهاکه همیشه در رفتن به سویش بودید حالا چرااینچنین بااومخالفید؟ همه ی اعضاروی برگرداندندوبه نشانه ی اعتراض جلسه راترک کردند. تنهاعقل وقلب درجلسه ماندند. عقل گفت:دیدی قلب همه ازعشق بیزارند ولی متحیرم باوجودی که عشق بیشتراز همه توراآزرده چراهنوزازاوحمایت می کنی!؟ قلب نالیدوگفت:من باوجودعشق دیگر نخواهم بودوتنهاتکه گوشتی هستم که هرثانیه کارثانیه ی قبل راتکرارمی کندوفقط باعشق میتوانم یک قلب وا قعی باشم. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ماعدم ماست زندگی هدیه خداست به تو.طرززندگی کردن تو.هدیه توست به خدا
من ميخــوام هميشه عاشق بمونم به توو چشماي روشنت قسم با تـــــــــــــرانه هــــــــاي آفتابيه تو ميتونم به صبح فــردا برسم اين همه خاطره رو چي کار کنــــيم نمي تونيم که از اونا بگذريم واژهء شـــــروع شعر من تويــــــــي بيا تا آخر خــط با هــم بريم واسه چي ميخاي که تنهام بــــذاري چــــرا بايد تورو از يـــــاد ببرم يادمه يه روز نشستـــي روبـــــــــروم گفتي که محاله از تو بگـذرم بيا با هم آسمــــونو طي کنـــــــــيم تو به من يه فرصت تـازه بده ميدونم که چشمـــاي عاشـــــــق تو راهو رسم عاشقي رو بلــده توي اين شباي تلخ سوتو کور بيا تا خورشيـــدو پيدا بکنيم اگه امروزو گرفتـــــن ازمون بيا فکري واســــه فردا بکنيم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت.